ماجرای آمدن دوستان به تهران!
سلام
دیروز مهدی و علیرضا از شیراز پا شدن بیان تهرون! نمیدونم چی شده من رفتن دنبالشون…نه کیا رفت نه آرش! اصلا چرا خودشون نرفتن هتل؟
بع هر حال من رفتم دنبالشون و بعد از کلی بدبختی پیداشون کردم! راننده تاکسی اونا به من گفت میبردشون خیابون جناح! منم رفتم اونجا…اما یه جای دیگه پیادشون کرده بود…آدم سواد نداشته باشه همین میشه دیگه! دقیقا اون طرف ترمینال پیادشون کرده بود!
مامانم به من پول داد که بریم رستوران، بعد زنگ زد گفت بگو بیان خونه، نهار براشون آماده میکنم…
اول رفتیم هتل و اونا اتاق گرفتن، بعد با آژانس رفتیم خونه ما…قبل از خونمون پیاده شدیم و یه شیر موز خوردیم!
بعد رفتیم خونه ما و دیدیم والیمار پکیده! زنگ زدیم به حامد گفت الان میام درست می کنم…به هر حال درست شد…چقدر خوبه مدیر فنی…آخی..توی تارمینیاتور سر همین نداشتن مدیر فنی دهنمون سرویس شد!
مامانم نهار درست کرده بود! اما من نهار خونه رو دوست نداشتم! از رودروایسی مهدی و علیرضا سوء استفاده کردم و چیزبرگر با مخلفات سفارش دادم! البته مامانم غذای خونگی گذاشت و اونا هم هر دو تا رو خوردن خوشبختانه! وگرنه مامانم ناراحت میشد!
برای مهدی هم مراحل انسان های وارکرفت رو با رمز تند تند رفتیم تا یکم با داستان وارکرفت آشنا بشه! باید ببینم خوشش اومد یا نه!
بعد ماشین گرفتیم رفتیم هتل…یه مقدار اونجا بودیم بعد آماده شدیم بریم مراسم آکادمی فانتزی! نمیدونم چرا انقدر به آکادمی فانتزی رو میدیم…اگه ما هم اسپانسر داشتیم، اون وقت…….
علیرضا یه ست کامل لوازم آرایشی با خودش اورده بود
رفتیم اونجا و آرش رو دیدیم که خیلی درگیر بود، یه جا ته سالن نشستیم و برنامه مسخره اونا رو دنبال کردیم…من فوق العاده خوابم میومد و بعد از انتخاب نو قلم به عنوان سایت برتر پا شدم رفتم!
از خود مراسم براتون بگم! لحو و لعب!!!! همه حجابا داغون، ولنگ و باز! با هم دست میدادن…مردا هم همه کراواتی! دیگه حالم داشت به هم میخورد! آرش هم یه ضد حال عظیم به ما زد که باعث شد هرچه سریعتر تر مراسم رو ترک کنم!
بعدش هم اومدم خونه و رفتم تو اینترنت تا شب!!!!
فرداش، یعنی امروز یه میتینگ با مدیرای والیمار داشتیم، من اصلا حال نداشتم برم، علیرضا زنگ زد آدرس یه خیابون عجیبی رو گفت که اونجا بریم فست فود، من روزه بودم، تصمیم گرفتم نرم…اصلا حال نداشتم…
دوباره گرفتم خوابیدم تا ساعت ۱! من هر وقت افسرده میشم خوابم به شدت زیاد میشه…علیرضا زنگ زده بود و گفته بود آرش کارت داره، آرش هم آف گذاشته بود که زنگ بزن بهم…اما من که کاری با آرش ندارم…پس زنگ نزدم!
از خواب پا شدم دیدم مهدی ۵ بار، علیرضا ۳ بار و آرش ۲ بار و کیا ۲ بار زنگ زده! من حال زنگ زدن ندارم…نمازمو خوندم…دیدم بابام با لپ تاپ کار داره…منم بی کارم…بگیرم دوباره بخوابم؟ نه…بزار جواب این بیچاره ها رو بدم!
یه اس ام اس به علیرضا زدم که میام، آدرس کجاست؟ اونم گفت متروی شهید بهشتی! ایول! اونجا رو بلدم و خیلی هم سر راسته! راه افتادم که برم…
وقتی رسیدم اونجا یکم پیدا کردنشون سخت بود! رفته بودن پشت مترو قایم شده بودن! وایییییی! کیا چه چاقه
چاق که نه…خیلی گندس…اما هم قد منه…آرش خیلی مردونه تره!
درباره سایت کلی حرف زدیم…من اصلا یادم نیست چی گفتیم! اصلا یادم نمیاد تو بحثا به نتیجه رسیده باشیم! من به سختی در فکر یه همایشم…
آخرش هم آرش بچه ها رو ۵۰ تومن تیغ زد داد دست من! برای فروشگاه!
۴ تا عکس هم گرفتیم که خیلی ناواضح افتاد…براتون میزارم: ادامه ی نوشته
آخرین دیدگاهها