بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘آینولینداله’

سیلماریلیون با طعم پیاز و جعفری

این داستان رو که برگرفته از سیلماریلیونه رو یکی از دوستان نوشته، اگه این کتاب رو خوندید از خنده روده بر میشید:

ارکستر سنفونی آینور یا به عبارتی همان آینولینداله

آنک ارو آن یکتا که نمی دانم چرا در آردا وی را ایلوواتار می نامند مگر همان ارو چه نقصانی داشت که این لفظ ناراحت الهضم را به ایزد خود که روزی شونصد بار نام او بر زبان می رانند، منسوب داشته اند، به عقیده ی بنده همان ارو می گفتند و خلاص! وی بود که نخست به صنعت آینور سازی روی آورد و کپی رایتی از آن خویش ساخت که هیچ مدّعی در آردا نتوانست سخنی از سر شکوا باز کردن و اینگونه بود که آینور را به محافل خنیاگری و همسرایی روانه ساخت و چون خبره گشتند آن قدیسان، ایشان را بازخواند و شوکت به ایشان باز نمود و از تکانیکی{۱} کهن اندر باب خنیاگری با ایشان سخن گفت که در هیچ یک از محافل و دوره ها سخنی به میان نیامده بود، چنان که شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت کرد به گونه ای که نماز جماعتی با شکوه گزاردند و پس از خطباتی چند خاموش گشتند.
آن گاه چنین گفت ایلوواتار با ایشان:” از آن فتافین{۲} که بر شما آشکار ساختم کسی را باز نگویید که کامهاتان سرویس گردانم !چرا که آنها را تنها من دانم و حقوق انحصاری آنان تنها بر من است و دیگر هیچ!”
پس ایشان را خواست که بازگویند آنچه را به آنان آموخته بود، آنگاه صدای آینور به سان ارگ و گیتار و ترمپت و ویلون و ساکسیفون برخاست و ایشان با همسرایی نغمه های ایلوواتار را با آهنگی بزرگ در انداختند و اصوات دیشدارا دی دام دام دارا دیدامی آنها دروازه ها را درنوردید و از فراسوی اتوبان ها و شاهراه ها به هسته ی شهر رسید و جای جای تالار های لایتناهی را آکنده و سرازیر گرداند و آن شب چه لهب و لعبی که راه نینداختند و چه مسگر ها و معاصی که مرتکب نشدند که زبان این حقیر از بازگویی آنها قاصر است، طنین آهنگ در پوچی جاری شد و دیگر پوچی نبود که گل بود!
از آن هنگام آینور آهنگی بدین سان نپرداختند. اما ایلواتار نشسته بود و گوش می داد و گویی تا کنون حالی بدین عظیمی نکرده بود چرا که آهنگ از فرط همگونی مرزهای شنوایی را به فنا می داد. اما چنان که ارکستر ادامه داشت ملکور، یکی از نوگرایان غرب زده، بر آن شد آهنگی جز چنین آهنگی که در نظر خویش مکسّل می آمد، سازد و آنها را که با دیگر گروه همپا نبود، با آهنگ در آمیزد، و این گونه بود که گیتار برقی خویش را نواختن شروع کرد که آهنگی با اصوات خشن از فراسوی تالار برخاست به گونه ای که گوش ها به عدم گروید.
آنگا ایلوواتار از جای برخاست و آینور دیدند که به پهنای شانه نیشش باز است، گویا از آهنگ آن آینو بسی شادمان گردیده بود و چنین با وی سخن گفت:” هان! ای فرزندم، این چه بود که نواختن کردی، بدان که بسی موجب انبساط خاطر شد!” اینگونه پاسخ داد آن ابر آینور:” خداوندگار منبسط باد…آنچه را نواختم راخ بود با ضربات سهمگین و ریتمی ژرفتر از نواخته های شما!” در آن هنگام آینور به گیجی گرایدند و منگی پیشه ساختند و هنوز نواخته ی ملکور در گوشهاشان منعکس بود و قادر نبودند آنرا دریافتن و در این حیث عده ای از آن قدسیان که هنوز مشغول به خواندن بودند به دلیل وهم زدگی کلماتی را با ریتمی نا پیمودنی و مکرّر ، ژرف و گسترده اما نه چندان خوشایند سرودند و اینگونه بود که آنان رپ را ساختند و گویند مانوه سولیمو نیز یکی از ایشان بود!
و چنین بود که ملکور نخست راخ را که بعد ها در عوام به راک معروف گشت، ابداع نمود، که آغازی شگرف در عرصه ی خنیاگری بود و چندی بعد آلبومی نامآشنا با نام ” آینور باید برقصن” روانه ی بازار گردانید، که به چنان محبوبیتی دست یافت که تمام اهل موسیقی از جمله ارو را مبهوت خویش ساخت و چنان شهره در میان آینور که وی را به عنوان یکه تاز خنیاگری شناختند، شد و ایلیوواتار که دیگر چنان محبوبیتی درمیان قدسیان نداشت با وی از سر مخالفت برخاست. در بحبوبه ی این کشمکش ها بین ارو و ملکور، در آن هنگام که تالار های ارو لرزید و رعشه ها به دل خاموشی های هنوز نا برانگیخته دوید باری ایلوواتار اولین آلبوم خویشتن با مظمون “بابا من دیگه کی هستم دسه ملکورو بستم” عرضه گردانید، و چنان که آن را مقبول همگان نیافت هر دودست خویش را بالا برد و یک صدا ژرف تر از هاویه و بلندترذ از سپهر، شکافنده همچو چشمان ایلوواتار ،در نوردیدن گرفت و چون آهنگ ایستاد از جای برخاست و نگریستن در رویش رعب آور بود پس به سخن در آمد و گفت:” آینور توانایند و تواناترین میانشان ملکور و البته ابله ترینشان! اما او همه بدانند که من ایلوواتارم ، هرآنچه شمایان خواندید را من خواستم و تو ملکور، خواهی دید که هیچ آلبومی بیرون نیاید مگر من مجوزش را صادر نگردانم و هیچ کس یارای آن نیست که به رغم میل من آهنگی بسراید حال که اینطور شد می دهیم ممنوع الصدایت کنند!”
و اینگونه بود که ملکور ممنوع الصدا گردید و ممنوع الصدایی وی موجب خشمی نهان شد، اما ایلوواتار شکوهمندانه و خوشحال به خاطر اعاده ی حیثیت و مضیوع{۳} گرداندن ملکور از جای برخاست و از استدیو خارج گردید و آن شب در تالا های خود جشن و سروری مثال زدنی به پا کرد.

پس از این جشن و سرور که بعد ها به مصیبتی از برای آینور مبدل گشت، ایلوواتار از جایگاه خویش برخاست و از آن مراسم را که بر آینور ارزانی داشته بود ، بیرو آمد و آینور از پی او روان شدند اما هنگامی که پا در اتاقی ظلمانی نهادند ایلیوواتار که به سبب خودمانی گشتن آینور با وی آن یگانه را ایلی می خواندند به ایشان بگفت:” بنگرید این قرتی بازیه شما!” و دی وی دی‌ای را به ایشان باز نمودو از آنجا که پیشتر از ایشان در مراسم فیلمبرداری نموده بود، ایشان خود را اندر آن فیلم یافتند که در برابرشان هویدا گشت، که ایشان چون ابلهانی به ارتکاب معاصی پرداخته بودند و بدون پشیزی ارزش قائل شدن به شئونات … که باز هم زبان حقیر از بیان آنها قاصر است.
اما همچنان که می نگریستند و مبهوت بودند، این فیلم داستان خود را آشکار گردانید و به گمانشان دسیسه ی ایلی آمد و زمانی که آینور خجل نگریستند و خاموش بودند و ایلی بار دیگر گفت:” بنگرید این قرتی بازیه شما! این است معاصی‌تانّ و جلف بازی هاتان؛ هر یک از شما گنجانده در این فیلم، در دل طرحی که بر شما انداخته ام، جمله آن چیزها یابید که چندی پیش با خیال راحت مشغول انجام آن بودید و تو ملکور! جمله کارهای نهفته ات خواهی یافت” و روی صحنه‌ای توفق کرد و رو به همه گفت:” ببینید که چطور مشغول{سانسور} است!” و ایلی در آن هنگام بسیار تهدیدات دیگر با آینور نمود و ایشان را بخواست تا کاری از برایش انجام دهند و اگر جز این شود ، فیلم را بر همگان آشکار خواهد ساخت! و اینگونه بود که آینور خواسته های وی پذیرفته و خرحمالی شگرف به جان خریدند.
این چنین شد که ایلی بیل و کلنگی ایشان را بداد و از ایشان بخواست به زمین، منزلگاه فرزندانش روند و آنرا براب ورود ایشان آماده گردانند، فرزندان وی علف ها و انیس ها بودند و چون آینور نام نخست را شنیدند بسی خندیدند و وی را به تمسخر کشیدند، اما در وی کار نیامد… در زمین بسیار چیز ها یافتند، دود و ماشین و کارخانه و آبنبات چوبی! اما از میان آنان را بیش از همه ستودند و الدار گفته اند که در هنوز طنین آهنگ آینور بیشتر از هر دستگاهی در زمین زنده مانده است؛ و خیلی از فرزندان ایلی هنوز به این آلبوم گوش می سپاردند و سیر نمی شوند، لیکن خود نمی دانند این لجبازیه ایلی با ملکور سبب چیست؟!
آنگاه را آن آینو که علف ها اولمو خواندند، دل مشغولی خویش ساخت و از این رو ایلی سند کارخانه ی سازی را را به نام وی ساخت و اما پیتزا و ماکارونی را مانوه که شریف ترین آینور است بیپ از دیگران مراقب بود، آئوله پروای عنصر اورانیم داشت که ایلی به او نیروگاه هسته ای و حکمت غنی سازی عطا کرده بود، اما سرور و سرافرازی آئوله در فعل ساختن کیک زرد متجلی است و دستاورد های خویش نه بمب اتم، نه ساخت سلاح کشتار جمعی ؛ از این روی می بخشید و نمی اندوزد و از تعلق آزادست و هر دم سر دستاوردی جدید شود.
و ایلی با اولمو سخن آغاز کرد و گفت:” نمی بینی که اینک چگونه در این کارخانه ی کوچک ، ملکور با کارخانه ی تو می جنگ و اجناس چینی را تنها به قصد تخریب محصولاتت روانه ی بازار می گرداند، اما هنوز نتوانسته زیبایی و هایت را نابود سازد.”
آنگاه اولمو پاسخ بداد:” بابا بی خیال ایلی جون! تو چه گیری دادی به ملکور بی چاره! اصلا من بیشتر با وی حال کنم و وی شریک خویش سازم!” و چنین گشت که اولمو و ملکور از همان آغاز با هم در اتحاد بودند و وی در هر کار کمر به بندگی اهداف ملکور بسته بود.
و چنین گشت گروهی از آینور با ایلی در ورای مرزهای جهان ماندند، چرا که در فیلم حضور نداشتند. اما متاسفانه گروهی دیگر، و در میانشان برخی از بزرگترین و زیبا ترین آینور از ایلی جدا گشتند و به قصد تحقق اهداف شوم وی راهی زمین گشتند در راه پرواز به جسمس برخوردند، مانوه که به سختی با آن جسم اصابت نمود خشمگینانه پرسی:” این دیگر چه {سانسور}‌ای است؟!نزدیک بود با مغز در آن فرو آییم… چه کسی این را اینجا نهاده؟!”
و اینگونه آئوله پاسخ بداد:”همانا این همان ماهواره ی امید است! یکی از دستاوردهای مردان پارس، خیلی از از پی آمدگان … و تو ای بی سواد بدان که جای ماهواره همین جاست و گر چشمانت را باز کنی چنین اتفاق نمی افتاد”
و چنین بود که مانوه به چشم پزشکی روانه شد…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱=جمع تاکنیک
۲=جمع فوت و فن
۳=ضایع شده