آراگورن سرانجام نزدیک شدن سن و سال پیری را احساس کرد و دانست که دوران زندگانیاش اگر چه طولانی، به پایان خود نزدیک میشود. آنگاه خطاب به آرون گفت: “بانو ستارهی شامگاهی، زیباترین در این جهان، و ای دوست داشتنی، سرانجام جهان من اندک اندک پژمرده میشود. بنگر! خوشه چیدهایم و صرف کرده ایم، و اینک زمان بازپرداخت نزدیک است.”
آرون نیک میدانست که مقصود او چیست، و از مدتها قبل، این واقعه را پیشبینی کرده بود؛ با این حال اندوه او را از پای درآورد. گفت: “پس سرورم آیا پیش از هنگام مردم خود را ترک میگویی، مردمی که به وعدههای تو زندهاند؟”
آراگورن گفت: “پیش از هنگام، نه. چه، اگر اکنون نروم آنگاه طولینمی کشد که مجبور به رفتن میشوم الداریون پسر ما برای پادشاهی مردی بالغ و رسیده است.”
و آنگاه آراگورن با رفتن به خانهی پادشاهان در خیابان خاموش، بر بستری بلند که از برای او آماده کرده بودند، دراز کشید. آنجا الداریون را وداع گفت و تاج بالدار گوندور و چوگان آرنور را به دست او سپرد؛ و سپس همه، جز آرون او را ترک گفتند، و زن، تنها در کنار بستر شوی ایستاد. آرون علی رغم کمالات و اصل و نسب خویش، شکیبایی آن را نداشت که از او به استغاثه نخواهد که اندکی بیشتر بماند. زن هنوز از زندگانی دلزده نبود و تلخی میرا بودن را میچشید که خود آن به اختیار پذیرفته بود.
آراگورن گفت: “بانو آندومیل، این ساعت به راستی ساعتی دشوار است، اما حتی از همان روز که در زیر درختان غان سفید باغ الروند به هم برخوردیم، باغی که دیگر هیچ کس بر آن گام نخواهد نهاد، این امر مقدر بود.”
و بر روی تپهی کرین آمروت، هنگامی که سایه و شفق هر دو را وانهادیم، این تقدیر را پذیرفتیم. با خویشتن خویش رایی بزن، ای دوست داشتنی، و ببین که آیا به راستی میخواهی که بمانم و پژمرده شوم و از جایگاه رفیعام بی یار و یاور و عقل باخته به زیر افتم. نه، بانو، من آخرین بازماندهی نومه نوری هایم و آخرین پادشاه روزگار پیشین؛ و نه تنها به من عمری سه برابر عمر آدمیان سرزمین میانه، که رفتن به ارادهی خود و بازپس دادن این موهبت، اعطا شده است. پس از این رو است که میخوابم اینک هیچ سخنی برای تسلی دادن تو نمی گویم، چه، برای این درد، هیچ تسلایی در محدودهی مدارات این جهان یافت نمیشود. اکنون آخرین فرصت در اختیار توست: توبه کردن و رفتن به لنگرگاهها و بردن خاطرهی ایامی که با هم گذراندیم به غرب، جایی که این خاطره ماندگار خواهد ماند، اما چیزی بیش از خاطره نخواهد بود؛ و یا برتافتن تقدیر آدمیان.”
آرون گفت: “نه، سرور گرامیام، این فرصت دیری است که از دست رفته. اکنون هیچ کشتی نیست که مرا از اینجا ببرد، و من به راستی که خواه ناخواه باید تقدیر آدمیان را برتابم: مرگ و خاموشی را. اما سخن من با تو این است ای شاه نومه نوری ها، تا به اکنون قصهی مردمان تو و راز سقوط آنان را در نیافته بودم. همچون ابلهان رذل تحقیرشان میکردم، اما سرانجام دل بر آنان میسوزانم. چه، به راستی اگر مرگ به گفتهی الدار هبه آن یگانه است به آدمیزادگان، پس پذیرفتن این هبه بسیار دشوار مینماید.”
شاه گفت: “چنین مینماید. اما بگذار ما که از دیرباز سایه و حلقه را به هیچ انگاشتهایم، از آخرین آزمون سربلند بیرون آییم. اندوهگین میرویم، اما نومید نه. بنگر! ما تا ابد بستهی مدارات این جهان نیستیم، و در ورای آنها چیزی بیش از خاطره وجود دارد، بدرود.”
آرون بانگ زد: “استل، استل!” و با این بانگ به محض آن که شاه دست او را گرفت و بر آن بوسه زد، در خواب فرو شد. آنگاه زیبایی عظیمی در او آشکار گشت، و بدین سان همهی سانی که بعد به آنجا آمدند مبهوت به او خیره ماندند؛ چه، میدیدند که ظرافت دوران نوجوانی، تهور دوران بزرگ سالی، و حکمت و شکوه دوران کهن سالی در او به هم آمیخته. و او زمانی دراز آنجا آرمید، تصویری از شکوه پادشاهان آدمیان، غرق در جلال و عظمتی پرفروغ پیش از فروپاشی دنیا.
چو دیدم فقیری لامکان از شدت سرما ،
چو مار زخمخورده می پیچد از درد ،
سخنهایش شرر بر جان میزد ؛
خداوندا جوابم ده ، شنیدم هرکه را خواهی دهی عزّت،
شنیدم هرکه را خواهی دهی ذلّت،
خداوندا عزّت و ذلّت به دست توست ؛
ای پروردگار دانا ، چرا این دردهای دردمندان را طبیبی نیست ؟
چرا با این همه نعمت مرا از آن نصیبی نیست ؟
خداوندا ستم کافیست !
زمان با برف خود آنشب ، برای او کفن میدوخت ، درون کاخ زیبا چلچراغی تا سحر میسوخت
سلام
من دست نوشته ها و مطالب درست حسابی خودم رو میزارم تو وبلاگ سوشا…
با تشکر
من زن هستم
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم
*
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
*
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
*
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
*
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
*
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
*
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد
*
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید
*
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر گشودن پرستو شدن…
هیچ کس« همراه » نیست !
« تنهای » اول !
دارنده بیشترین مدعی انتظار در جهان !
گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میکارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد!
آفتابگردان راهش را خوب می داند و کارش را دقیق میشناسد. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری دیگر ندارد. او همه زندگیاش را وقف نور میکند، در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد. نور میخورد و نور میزاید…
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان نیز دوام نخواهد آورد.
آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر “تویی” نمیماند. و گفت من فاصلههایم را با نور پر میکنم، تو فاصلهها را چگونه پُر میکنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفتگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود…
جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید میداد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب میاندازد! ولی نام انسان، آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم…
منبع
هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بکشد.
این اواخر سرفههایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یکی از بچهها که از زبان پسرش شنیده بود در کلاس خیلی سرفه میکند یک روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شکایت کرد و گفت: اگر سرما خورده چرا خودش را درمان نمیکند؟ مگر بچههای مردم چه گناهی کردهاند که معلمشان آنها را مریض میکند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون میدانست ناراحت میشود حرفی از جانبازیش نزد. اما هر کاری کرد مادر دانشآموز راضی نشد. دست آخر هم به مدیر گفت به منطقه شکایت میکند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانشآموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمههای دبیران و دانشآموزان زیاد شده بود.
مادر این دانشآموز که گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل میکند، به منطقه رفت و از معلم شکایت کرد.
خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با کپی برگه شکایتی که در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی که قیافه حق به جانب گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش کرد؟ ولی فکر نمیکنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچههای مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمیکنید؟
مدیر که تا این لحظه ساکت مانده و سر به زیر انداخته بود در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند کرد و گفت: خانم، ایشان به حرف شما گوش کرد و خودش را درمان کرد.
مادر دانشآموز که با تعجب مدیر را نگاه میکرد پرسید پس اگر درمان کرده چرا سر کلاس حاضر نمیشود؟ شما چرا گریه میکنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی که هر لحظه بر هق هق گریههایش افزوده میشد با اشاره دست دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند…
مادر دانشآموز در حالی که فکر میکرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را میبیند به جایش یک اعلامیه ترحیم را دید که در آن نوشته شده بود:
شهید … پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران شیمیایی دشمن در عملیات … به شهادت رسید.
مادر دانشآموز نمیدانست چه بگوید. برگه شکایت از دستش افتاد و در حالی که میخواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد… ببخشید من معلم جدید دانشآموزان کلاس… هستم…
…بهترین فرشته ها همین شیطان بودمرد ومردانه ایستاد و گفت:”نه سجده نمی کنم تو را سجده می کنم اما این آدمهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف و نکبتی که را که برای شکمچرانی اش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس رو را فراموش می کند برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم گوسفند وار پوزه اش رابه زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد سجده نمی کنم این چرند بد چشم شکمچران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟کسی را که به خاطر تو برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟او را به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد پدرش را لجن مال می کند؟برادرش را می کشد…؟نمی بینی اینها چه می کنند؟زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند تنها به علت آنکه “می توانند” نه تنها به علت آنکه”شخصیت بزرگ روح بلند و انسان پر شکوه”تحملش برای “اشخاص حقیر ارواح زبون و آدمکهای خوار و ذلیل” شکنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچنون ماران خوشه دار به خشم می آورد و دیواره جانشان را نیش می زنند و از شدت درد دیوانه و هار می شوند و انگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آنجین کردن آنها که بودنشان برای این زبونان جرم است آرام می گیرند لذت می برند و شفا می یابند و آنوقت سه میلیاردشان نوکر دو سه جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هولاکو و … همه بردگان رام وزبون فرعون یا قارون یا بلعم باعور!اری من از نورم ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است من این لجنهای پلید پست را سجده کنم…؟
آخرین دیدگاهها