بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عشق’

می توان آیا به دل دستور داد؟

اگر کسی بعد از دو هفته آشنایی ادعا بکند که شیفته رفتار شما شده است و خیلی دوستتان دارد چه حسی پیدا می کنید؟

شاید یک حس خوب…

بعد از آن هم ادعا بکند که قصدش ازدواج است و چند عدد عکس هم بخواهد و معلوم هم نیست در آینده چه چیزهایی میخواهد!

من که باور نمی کنم و فکر می کنم یا دارند سرم کلاه می گذارند یا من را خر فرض کرده اند!

درست است….میدانم که عشق حساب کتاب ندارد، نه عقل سرش می شود نه منطق! ولی طرف مقابل که هنوز عاشق نیست و دارد منطقی به قضیه نگاه می کند به نظرش احمقانه و دروغ می رسد!
ای آدم عاشق…به انسان عاقل حق بده…

هم سفر…

۲۰ خرداد ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

ای هم سفر…

در این راه طولانی -که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند…

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی، مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را…
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی…

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است.

عزیز من؛
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق! یکی کافیست!

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است، اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در “حضور” است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری…

عزیز من؛
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید! بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل!
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم، بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم.

عزیز من! بیا متفاوت باشیم…

چند عدد مطلب چرت (۱)

۲۸ فروردین ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

چشم چشم دو ابرو / نگاه من به هرسو
پس چرانیستی پیشم؟ / نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دو تا گوش / دو دست باز، یه آغوش
بیا بگیر قلبمو / یادم تو را فراموش!
چوب چوب یه گردن / جایی نری تو بی من
دق می کنم می میرم / اگه دور بشی از من
دست دست دو تا پا / یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی / بی تونمی رم هیچ جا؟
من من یه عاشق / همون مجنون سابق

Categories: عشق Tags:

شهریار کوچک…

هی اونی که مخاطب منی…!! آره! با خودتم…اینو بخون:

ادامه ی نوشته

نصیحت مزخرف شیوانا!

شیوانا هم خل بوده ها!

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است! شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی (اهل هوس بازی احیاناً؟) و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی…

Categories: عشق Tags:

آرزو دارم بفهمی درد را…

۱۷ اسفند ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

آه ای دل غمگین…

آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم
با سنگدلان یار مشو میشکنندت

Categories: عشق Tags:

بدتر شد…

هرچه کردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد
از دل مـا نرود مهر و وفــا ، بدتر شد …

مثـلا خواســتم این بــار موقـر باشــم
و به جای تو، بگویم که شما ، بدتر شد

آسـمان وقـت قـرار من و تــو ابری بود
تـازه با رفتـن تـو وضـع هـوا بد تر شــد.

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس ، فقط رابطـه ها بد تر شـد

چاره دارو و دوا نیست،که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بد تر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشـق تـو را بدتـر شـد …

دست عشق از دامن دل دور باد!

این روزها خیلی دلم تنگ شده…چندین نفر هم به من گفتن که فراموشش کن، تو میتونی…

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

<<قیصر امین پور>>

او برای همیشه دیر کرده است…

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
-مهدی لقمانی-