بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دل نوشته ها و خاطرات’

نبرد بزرگِ ما

پیروزی نزدیک است…

ولی کسی را در مقابل این تیرگی یارای ایستادگی نیست…

غلبه با تیرگی است…جنگ مغلوبه شده است…

بارقه ای نور میتابد…

نورِ وجود بر نیستی غلبه میکند…نیستی، هستی می شود. دیگر عدم نیست…

و نبرد بزرگِ من کماکان ادامه دارد…

 

سلام مجدد…

چه مدت از آخرین پستم در این وبلاگ می گذرد…؟

نمی دانم…به خاطر ندارم…اما باز این وبلاگ محلی برای درد و دل و صحبت های ناگفتنی شد…

در تنهایی غوطه خورده ام، به گذر زمان فکر میکنم…جهتم را گم کرده ام، نه فشاری در بالای سرم حس می کنم نه تکیه گاهی در زیر پایم…

در فضایی بیکران، بدون دانستن جهت، به همراه افکار پریشان گم شده ام…

من که هستم؟ چرا به دنیا آمدم؟ چرا انقدر تغییر کردم؟ خدای من کیست؟ فرمانبردار کی هستم؟ به کجا می روم؟

کاری ندارم در گذشته که بوده ام و چه کرده ام، میخواهم بدانم الآن که هستم و چه می توانم بکنم؟

گیج شده ام…گیج…

می توان آیا به دل دستور داد؟

اگر کسی بعد از دو هفته آشنایی ادعا بکند که شیفته رفتار شما شده است و خیلی دوستتان دارد چه حسی پیدا می کنید؟

شاید یک حس خوب…

بعد از آن هم ادعا بکند که قصدش ازدواج است و چند عدد عکس هم بخواهد و معلوم هم نیست در آینده چه چیزهایی میخواهد!

من که باور نمی کنم و فکر می کنم یا دارند سرم کلاه می گذارند یا من را خر فرض کرده اند!

درست است….میدانم که عشق حساب کتاب ندارد، نه عقل سرش می شود نه منطق! ولی طرف مقابل که هنوز عاشق نیست و دارد منطقی به قضیه نگاه می کند به نظرش احمقانه و دروغ می رسد!
ای آدم عاشق…به انسان عاقل حق بده…

عنوان خاصی براش ندارم

۲۹ خرداد ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر،اما دلت میگیرد وقتی یادت می افتد که هرکسی ممکن است بخواند جز آن یک نفر…

درباره من…

بخش درباره من که شامل زندگی نامه منه به زور شد…این بخش هر سال تابستون به زور میشه…

البته رمز داره، اما اگر دوست باشید میتونید وارد بشید…

بگویید دوست و وارد شوید :)

هم سفر…

۲۰ خرداد ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

ای هم سفر…

در این راه طولانی -که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند…

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی، مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را…
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی…

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است.

عزیز من؛
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق! یکی کافیست!

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است، اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در “حضور” است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری…

عزیز من؛
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید! بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل!
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم، بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم.

عزیز من! بیا متفاوت باشیم…

خیانت

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خسته شدم

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

سلام؛

این مطلب رو اینجا نوشتم، اما چون مربوط به سوشا بود و خصوصی هم نبود اونجا منتشر کردم.

-خسته شدم!-

-بی عنوان-

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می‌دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی‌مانی
تمام سعی تو کتمان رازی بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
چگونه گل کند عشق و بهار و باور و شادی
در این چشمان بی باور در این دل‌های سیمانی
چه نقشی آفریدم از نگاهت در غزل‌هایم
بر این نقاشی زیبا حسادت می‌کند مانی
فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
@};-

خستگی…

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

این سه شعر همه با یک مفهوم هستند:

ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت را
که هر عضوی به درد آید به حالش دیده می گرید

 

چون شود کم نور چشمی بار عینک میکشد بینی
ز بینی باید آموزی ره همسایه داری را

 

بنی آدم اعضای یک دیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار

 

این شعرها کاملاً بی ربط بود، برای قشنگی گذاشتم.

خیلی خستم، چشمام میسوزه، باز هم نمایشگاه کتاب باز شد و من به عنوان فردی فرخیهته(!!!) رفتم ببینم چه خبره…
البته برای تهیه گزارش از نمایشگاه
برای سوشا رفته بودم، یه درخواست رسمی تو سربرگ سایت و مهر رسمی زدیم و کارت خبرنگاری گرفتیم که خیلی حال داد!

من نمایشگاه کتاب پارسال به علت کنکور نتونستم کتاب بگیرم و بخونم، حتی کتاب کمک درسی! چون وسط اردیبهشت نیازی نبود!
ده روز بعد از کنکور چهار تا داستان گرفتم که شد ششصد هزار ریال( :-O ) و کونم سوخت، بعد هم پشت دستم رو داغ کردم (کلا از بالا و پایین سوختم) که کتاب نخرم چون همه به صورت ای بوک تو اینترنت بود! با این که دوست داشتم رو مبل لم بدم و کتاب ورق بزنم نشستم ای بوک خوندم و به تکنولوژی مدرن عادت کردم. (چندین هزار صفحه خوندم)

آره، داشتم میگفتم که این نمایشگاه هم برای تهیه گزارش و عکس رفته بودم، اما بعد از تقلای بسیار دامن از کف دادم و ۵ تا کتاب خریدم! (البته شد پنجاه هزار تومن باز هم بوی سوختن….خودمونیما! چقدر کتاب گرون شده ها!)

بالاخره بعد از دو سال (البته به جز پارازیت وسطش) دوباره به شیوه سنتی کتاب خوندم و چه حالی داد!

بله، سر به جیب مراقبت فرو برده بودم و در بحر مکاشفت مستغرق شده بودم، حالی که از این معامله باز آمدم، مامان گفت چرا تا الان بیداری؟
گفتم به خاطر داشتم که چون شب شد بخوابم، اما بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت!

بله، از ساعت ۱۲ بعدظهر آن روز تا الان (تقریبا ساعت ۸ صبح روز بعد) یعنی ۲۰ ساعت در بحر مکاشفت بودم و بسی حال برده ولی خسته ام! و هنوز سه کتاب دیگر مانده و من تا آنها را هم مغلوب نکنم خواب به چشمانم نمی آید و حتی نمی توانم به اینترنت که جان و روان من است بیایم.

چرا کسی دلش برای من تنگ نمیشه؟ :-w انگار نه انگار نیومدم اینترنت!

فعلا خداحافظ…من برم سه تا کتاب بقیه رو بخونم، نمیدونم تو این ماراتن خواب کی پیروز میشه!