عنوان خاصی براش ندارم
بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر،اما دلت میگیرد وقتی یادت می افتد که هرکسی ممکن است بخواند جز آن یک نفر…
بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر،اما دلت میگیرد وقتی یادت می افتد که هرکسی ممکن است بخواند جز آن یک نفر…
بخش درباره من که شامل زندگی نامه منه به زور شد…این بخش هر سال تابستون به زور میشه…
البته رمز داره، اما اگر دوست باشید میتونید وارد بشید…
بگویید دوست و وارد شوید
ای هم سفر…
در این راه طولانی -که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند…
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی، مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را…
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی…
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است.
عزیز من؛
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق! یکی کافیست!
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است، اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در “حضور” است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری…
عزیز من؛
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید! بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل!
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم، بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم.
عزیز من! بیا متفاوت باشیم…
چیکار کردی که با قلبم، به خاطر تو بی رحمم…
ستایش مخصوص خدا،پروردگار جهانیان است…
خدایا تو را سپاس، به آنچه درباره قضای اولیایت جاری کردی، آنان که تنها برای خود برگزیدی، آنان که فرشتگانت را بر آنان فرو فرستادی، و از دانشت به آنان عطا کردی، و ایشان را دست آویز به سوی خودت قرار دادی…
پس بعضی را در بهشت جای دادی…
پس بعضی را برای خود دوست صمیمی گرفتی، و از تو درخواست نام نیک در آیندگان کرد و تو درخواست او را اجابت نمودی و نامش را بلندآوازه کردی…
با بعضی از میان درخت سخن گفتی، و برادرش را یاور و وزیر قرار دادی…
و بعضی را بدون پدر به دنیا آوردی و به او دلایل آشکار ارزانی داشتی و با روح القدس او را تایید کردی…
و برای همه شریعت معین کردی و راه را روشن و واضح کردی و جانشینانی پس از آنها قرار دادی، نگهبانی بعد نگهبان دیگر، از زمانی تا زمان دیگر، برای برپا داشتن دینت، حجتی بر بندگانت، برای اینکه حق از جایگاهش برداشته نشود و باطل پیروز نشود. و بعضی نگویند ای کاش برای ما پیامبری هشداردهنده میفرستادی و پرچم هدایت را بر می افراشتی…
تا اینکه پرچم هدایت را به حبیبت محمد رساندی…
پس همانگونه بود که او را برگزیدی، سرور مخلوقاتت و برگزیده برگزیدگانت، برترین انتخاب شدگانت و گرامی ترین معتمدانت…او را بر پیامبرانت مقدم کردی و بر جن و انس برانگیختی، مشرق ها و مغرب ها را زیر پایش گذاشتی، براق را برایش مسخر ساختی و آن شخصیت بزرگ را تا آسمانت بالا بردی…دانش گذشته و آینده را، تا انتهای تاریخ به او سپردی…سپس او را با هراس انداختن در دل دشمن یاری کردی و به او وعده دادی که دینش را بر همه دینها پیروز گردانی گرچه مشرکان خوششان نمی آید، و این کار پس از آن بود که در جایگاه راستى از اهلش جایش دادى و برای او و خاندانش نخستین خانه ای که بنا شد را قرار دادی، مکه، خانه با برکت، و مایه راهنمایی برای جهان که در خانه نشانه های آشکاری است. مقام ابراهیم و هرکه در آن وارد می شود در امان است.
سپس فرمودی: “إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا”
سپس در قرآنت پاداش محمد را مودت اهل بیت او قرار دادی و گفتی: “قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى” و فرمودی: “مَا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ” و همچنین فرمودی: “مَا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلا مَنْ شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِیلا”
پس آنان راه به سوی تو بودند و راه به سوی خشنودی ات…
آنگاه که روزگار آن حضرت سپری شد نماینده اش علی بن ابی طالب را برای راهنمایی برگماشت، چرا که او بیم دهنده و برای هر قومی راهنما بود، پس در حالی که انبوهی از مردم در اطرافش بودند فرمود: “مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ” (هرکه من سرپرست او بودم،پس على سرپرست اوست،خدایا دوست بدار کسىکه على را دوست دارد،و دشمن بدار کسى را که دشمن على است،و یارى کن هرکه او را یارى کند،و خوار کن هرکه او را وا گذارد)
و فرمود: “مَنْ کُنْتُ أَنَا نَبِیَّهُ فَعَلِیٌّ أَمِیرُهُ” (هر که من پیامبرش بودم،پس على فرمانرواى اوست)
همچنین فرمود: “من و على از یک درخت هستیم،و سایر مردم از درختهاى گوناگونند”، و جایگاه او را نسبت به خود همچون جایگاه هارون به موسى قرار داد،و به او فرمود: “تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسایى،جز اینکه پس از من پیامبری نیست”، و دخترش سرور بانوان جهانیان را به همسرى او در آورد…
آنگاه علم و حکمتش را به او سپرد و فرمود: “أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِینَةَ وَ الْحِکْمَةَ فَلْیَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا” (من شهر علمم و على در آن شهر است،پس هر که اراده شهر علم و حکمت کند،باید از در آن وارد شود)
سپس گفت: “تو برادر و جانشین و وارث منى، گوشتت از گوشت من، و خونت از خون من، و آشتى با تو، آشتى با من، و جنگ با تو، جنگ با من است، و ایمان با گوشت و خونت آمیخته شده،چنانکه با گوشت و خون من درآمیخته و تو فرداى قیامت کنار حوض کوثر جانشین منى، و تو قرضم را مىپردازى، و به وعده هاى من وفا میکنى،و شیعیان تو بر منبرهایى از نورند،درحالیکه رویشان سپید، و در بهشت پیرامون من، و همسایگان منند،و اگر تو اى على نبودى، اهل ایمان پس از من شناخته نمیشدند”
آن حضرت پس از پیامبر،مایه هدایت از گمراهى،و نور از نابینایى و ریسمان استوار خدا و راه راست او بود…با نزدیکاش در خویشاوندى به رسول خدا،کسى بر او پیشى نگرفت، و همچنین با سابقه اش در دین، کسى بر او مقدم نبود، و در فضیلتى از فضائل هیچکس به او نرسید
کار پیامبر را پى گرفت، و براساس تأویل قران جنگ میکرد، و درباره خدا سرزنش هیچ سرزنش کننده اى را به خود نمیگرفت، خون شجاعان عرب را، در راه خدا به زمین ریخت، و دلاورانشان را از دم تیغ گذراند و با گرگانشان در افتاد، پس به دلهایشان کینه سپرد، کینه جنگ بدر و خیبر و حنین و غیر آنها را، پس دشمنى او را در نهاد خود جا دادند و به جنگ با او رو آوردند، تا پیمان شکنان و جفا پیشگان و خارج شدگان از دایره دین را کشت، و هنگامىکه درگذشت و او را بدبخت ترین پسینیان،که از بدبخت ترین پیشینیان تبعیت می کرد،به قتل رساند…
دستور رسول خدا در باره هدایت کنندگان،از پس هدایت کنندگان اطاعت نشد، امّت بر دشمنى نسبت به آن حضرت پافشارى کردند،و براى قطع رحم او، و تبعید فرزندانش گرد آمدند، مگر اندکى از کسانی که براى رعایت حق درباره ایشان به پیمان پیامبر وفا کردند…
پس یکی کشته شد و یکی اسیر گشت و یکی دور از وطن شد…به امید قضایی که از آن امید نیک می رود، زیرا زمین از آن خداست، و آن را به هرکس بخواهد ارث میدهد و سرانجام از آن پرهیزکاران است…
منزه است پروردگار ما که به یقین وعده اش انجام خواهد شد و خدا خلف وعده نمی کند و او نیرومند و محکم است…
پس بر پاکیزگان از اهل بیت محمّد و على، گریه کنندکان باید بگریند،و زاری کنندگان بر ایشان زارى کنند، و براى مانند آنان باید اشکها روان شود، و فریادکنندگان فریاد زنند، و شیون کنندگان شیون کنند، و خروشندگان بخروشند!
حسن کجاست؟
حسین کجاست؟
فرزندان حسین کجایند؟
شایسته اى پس از شایسته دیگر، راستگویى پس از راستگویى دیگر، راه راست از پس راه راست کجاست؟
کجاست بهترین برگزیده بعد از بهترین برگزیده؟
کجایند خورشیدهاى تابان؟
کجایند ماههاى نورافشان؟
کجایند ستارگان فروزان؟
کجایند پرچم هاى دین؟و پایه هاى دانش؟
کجاست آن باقیمانده خدا که از عترت هدایتگر خالى نشود؟
کجاست آن مهیّا گشته براى ریشه کن کردن ستمکاران؟
کجاست آنکه براى راست نمودن انحراف و کجى به انتظار اویند؟
کجاست آن امید شده براى از بین بردن ستم و دشمنى؟
کجاست آن ذخیره براى تجدید فریضه ها و سنّتها؟
کجاست آن برگزیده براى بازگرداندن دین و شریعت؟
کجاست آن آرزو شده براى زنده کردن قرآن و حدود آن؟
کجاست احیاگر نشانه هاى دین و اهل دین؟
کجاست درهم شکننده شوکت متجاوزان؟
کجاست ویران کننده بناهاى شرک و دورویى؟
کجاست نابودکننده اهل فسق و عصیان و طغیان؟
کجاست دروکننده شاخه هاى گمراهى و شکاف اندازى؟
کجاست محوکننده آثار انحراف و هواهاى نفسانى؟
کجاست قطع کننده دام هاى دروغ و بهتان؟
کجاست نابودکننده سرکشان و سرپیچ کنندگان؟
کجاست ریشه کن کننده اهل لجاجت و گمراهى و بی دینی؟
کجاست عزّت بخش دوستان و خوارکننده دشمنان؟
کجاست گردآورنده سخن بر پایه تقوا؟
کجاست آن که در راه خدا آمده باشد؟
کجاست جلوه خدا،که دوستان به سویش روى آورند؟
کجاست آن وسیله پیوند بین زمین و آسمان؟
کجاست صاحب روز پیروزى، و گسترنده پرچم هدایت؟
کجاست گردآورنده پراکندگى صلاح و رضا؟
کجاست خونخواه پیامبران و فرزندان پیامبران؟
کجاست خونخواه خون آن کشته در کربلا؟
کجاست آن پیروز شده بر هر که به او ستم کرد و بهتان زد؟
کجاست آن مضطّرى که دعایش همیشه اجابت می شود؟
کجاست سرسلسله مخلوقات،داراى نیکى و تقوا؟
کجاست فرزند پیامبر برگزیده،و فرزند على مرتضى،و فرزند خدیجه روشن جبین،و فرزند فاطمه کبرى؟
پدر و مادر و جانم فدایت شود!
سپر بلایت باشم، اى فرزند سروران مقرّب، اى فرزند نجیبان گرامى، اى فرزند راهنمایان راه یافته، اى فرزند برگزیدگان پاکیزه، اى فرزند بزرگواران نجیب، اى فرزند پاکان پاکیزه، اى فرزند بزرگواران برگزیده، اى فرزند دریاهاى بیکران بخشش، اى فرزند ماههاى نورافشان، اى فرزند چراغهاى تابان، اى فرزند ستارگان فروزان، اى فرزند اختران درخشان، اى فرزند راه هاى روشن، اى فرزند نشانه هاى آشکار، اى فرزند دانش هاى کامل، اى فرزند آیین هاى مشهور، اى فرزند نشانه هاى حفظ شده، اى معجزات موجود، اى فرزند دلیلهاى محسوس، اى فرزند راه مستقیم، اى فرزند النَّبَإِ الْعَظِیمِ، اى فرزند کسی که در امّ الکتاب،نزد خدا،والا و حکیم است، اى فرزند آیات و نشانه ها،اى فرزند دلیل هاى آشکار،اى فرزند برهان هاى نمایان، اى فرزند حجّتهاى رسا،اى فرزند نعمت هاى کامل،اى فرزند “طه” و آیات محکم، اى فرزند “یس” و “ذاریات”، اى فرزند “طور” و “عادیات”، اى فرزند کسی که در معراج نزدیک شد،آنگاه درآویخت،تا آنکه در دسترسى و نزدیکى به خداى علىّ اعلى،به فاصله دو کمان یا کمتر بود…
اى کاش میدانستم خانه ات در کجا قرار گرفته…
بلکه میدانستم در کدام زمین یا خاکی هستی؟
آیا در کوه رضوایى یا در غیر آن؟ یا در زمین ذى طوایى؟
بر من سخت است که مردم را می بینم، ولى تو دیده نمی شوى و از تو صدایی نمی شنوم…
بر من سخت است که گرفتاری بدون من تو را در بر گیرد، و از من به تو فریاد و شکایتى نرسد…
جانم فدایت، تو پنهان شده اى هستى که از میان ما بیرون نیستى…
جانم فدایت، تو دورى هستى که از ما دور نیست…
جانم فدایت، تو آرزوى هر مشتاقى که آرزو کند، از مردان و زنان مؤمن که تو را یاد کرده، از فراقت ناله کنند…
جانم فدایت، تو قرین عزّتى،که کسى بر او برترى نگیرد…
جانم فدایت، تو درخت ریشه دار مجدى که هم طرازى نپذیرد…
جانم فدایت، تو نعمت دیرینه اى،که او را مانندى نیست…
جانم فدایت، تو قرین شرفى، که وى را برابرى نیست…
ای مولایم! تا چه زمانى نسبت به تو سرگردان باشم؟
و تا چه زمان،و با کدام بیان،تو را وصف کنم،و با چه رازو نیازى؟
بر من سخت است که از سوى غیر تو پاسخ داده شوم، و سخن مسرّت بخش بشنوم، بر من سخت است که براى تو گریه کنم، ولى مردم تو را وا گذارند، بر من سخت است، که بر تو بگذرد و نه بر دیگران آنچه گذشت…
آیا کمک کننده اى هست، که فریاد و گریه را در کنارش طولانى کنم؟
آیا بی تابى هست که او را در بی تابی اش،هنگامى که خلوت کند یارى رسانم؟
آیا چشمى هست که خار فراق در آنجا گرفته،پس چشم من او را بر آن خار خلیدگى مساعدت کند؟
ای پسر احمد! آیا راهی هست تا ملاقات شوى؟ آیا این جدایی به وصال می انجامد؟
چه زمان به چشمه هاى پر آبت وارد میشویم تا سیراب گردیم؟
چه زمان از آب وصل خوش گوارت بهره مند میشویم؟
چه زمان با تو صبح و شام میکنیم،تا دیده از این کار روشن کنیم؟
چه زمان مارا می بینى و ما تو را می بینیم،درحالی که پرچم پیروزى را گسترده اى؟
آیا آن روز در می رسد که ما را ببینى که تو را احاطه کنیم،و تو جامعه جهانى را پیشوا میشوى درحالی که زمین را از عدالت انباشتى،و دشمنانت را خوارى و کیفر چشانده اى، و متکبّران و منکران حق را نابود کرده اى و ریشه سرکشان را قطع نموده اى،و بیخ و بن ستمکاران را برکنده اى؟
تا ما بگوییم: “الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین”
خدایا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و درود فرست بر محمّد جدّ او و رسولت، آن سرور بزرگتر،و بر پدرش آن سرور پس از پیامبر و بر جدّه اش صدّیقه کبرى، فاطمه دختر محمّد، و بر کسانى که بزگزیدى،از پدران نیکوکار و بر خودش، برترین و کاملترین و تمامترین و بادوامترین و بیشترین و فراوانترین درودى که بر یکى از برگزیدگانت و انتخاب شدگانت از میان آفریدگانت فرستادى، و بر او درود فرست، درودى که پایانى براى عدوش، و نهایتى براى مدتش، و به آخر رسیدنى براى زمانش نباشد…
آخرین دیدگاهها