پرش به محتوا

شرح زندگانی من

یک وبلاگ دیگر با وردپرس

سلام

کارنامه مو وارد کردم، با اون گندی که زدم بد نشده نتیجه م! همه به جز فیزیک و عربی بالای ۶۰% بود و پیشبینی رتبه ۱۹۰۰ تو کنکور رو برام کرد…اما وقتی خواستم کارنامه تکمیلی که غلط هام و مبحث سوال رو مشخص کرده رو دانلود کنم دانلود نشد و کارنامه من هم پرید…چون سایت گزینه ۲ هم بسته بود نتونستم کارنامه رو دوباره ببینم و تا ساعت ۱۸ علافم! حالا چه جوری تحلیل آزمون کنم!؟!؟!؟

از اون ور گوگل هم فیلتر شد…به شدت عصبانی بودم از دست کارشون و این ایمیل رو برای رسیدگی به اعتراض ها فرستادم:

“کدوم عقل کلی به ذهنش رسیده گوگل رو فیلتر کنه؟ زده به سرتون واقعا؟”

بعد از یک ربع هم گوگل را خدا آزاد کرد

سلام

امروز آزمون دوم مرور آخر با موضوع “پیش دانشگاهی ۱″ رو دادم…عمومی ها رو خوب دادم نسبتا…البته هنوز صحیح نکردم، اما تو زدن عمومی ها راحت بودم. گرچه که عربی برام سخت بود! مثل همیشه!

اختصاصی ها رو خوب شروع کردم، اما من همیشه تو اختصاصی وقت کم میارم، تو موضوعات مبحثی مشکلی ندارم، اما وقتی آزمون جامع میشه به تمام سوالات اختصاصی نمیرسم…تو دیفرانسیل ۷ ۸ تا، تو هندسه ۵ تا، تو گسسته یکی، فیزیک هم ۱۵ تا وقت کم اوردم…شیمی هم یادم نیست چند تا…

برنامه این آزمون ها به این صورته که ما اول آزمون میدیم، فرض بر اینه که قبلا خوندیم…بعد مشکلاتمون رو در طی دو روز حل میکنیم. من که بدم نمیاد از این شیوه و تا الان با جدیت پیش رفتم، اما بدیش اینه که امتحان رو خیلی هم خوب نمیدیم و بعد امتحان افسرده میشیم…مثلا دلیل این همه نزده من تو فیزیک این بود که فراموش کرده بودم فرمول ها رو!

حالا فعلا برم، بازم می نویسم اینجا، هر وقت حوصلم سر رفت مینویسم

عکسها را در ادامه مطلب ببینید

ادامه مطالعه …

تصاویر در ادامه مطلب

ادامه مطالعه …

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی عباس هم از زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی عباس با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی عباس می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزون تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند !

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی عباس هم خانه دار نبود و دایی عباس مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی عباس هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی عباس را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت…

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت.
پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود!

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد…
-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته وبه ماشینی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می گوید ” لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ است شما دنده عقب می‌رفتید!”
حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده:
همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را و متوقف می کند.
پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید: گواهینامه و کارت ماشینو بدین.
اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:” من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم!
حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین.”
مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست کمک فوری می‌کند.
فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند!
فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید: آقا گواهینامه؟
اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.
فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟
اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند.
اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که صندوق هم خالی است.
فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:” پس این مأمور ما چی میگه؟!”
اصفهانی می‌گوید: “چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟”

سلام

همیشه پسرای جوونی بزرگتر از خودم بودن که با همه دخترا رابطه داشتن و به هیچ کس پای بند نبودن…ازدواج هم نمیکردن و نیازهاشون رو از راه های دیگه برطرف میکردن…میگفتن برای چی زن بگیریم؟ ما که با هر دختری میخوایم رابطه داریم!

من همیشه مخالف بودم با این کار، فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه پست باشه که همچین فکری بکنه…اما حالا میفهمم وفادار موندن به یه نفر چقدر سخته! مخصوصا وقتی اون نفر سر هر موضوعی باهات دعوا بگیره، اذیتت کنه..کم کم کسل کننده میشه…ازش خسته میشی…فکر میکنی اگه فلانی جای اون بود خیلی بهتر بود…

طرف هم هیچ نمیفهمه که با این کاراش داره منو از خودش دل زده میکنه…البته منم کارای بدی میکنم…به هر حال هر رابطه ای مثل ازدواج کم کم خسته کننده میشه…مخصوصا اگه خانواده دختر به نتیجه کنکورت چشم دوخته باشن یا مادر دختر زنگ بزنه باهات دعوا بگیره…

من خسته شدم از رابطه وفادارانه…مخصوصا اگه به آدم انگ خیانت بچسبه…اون پسرای فاسد…خیلی راحت ترن…

بای

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار
اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن
مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش
همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرچی
پیشش باشه می‌زنه
غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه
بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید
و زد تو دیوار با کله
هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد
بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده
ای اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه
موج بابام کلیده
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته
یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟